تبليغاتX
خط خطی


خط خطی

آثار اعضای کلاس ادبی مرکز شماره 2 ابیک

بهار بهانه ی خوبی ست برای مهربان شدن و مهربانی کردن ...برای زیبا شدن و زیبا دیدن...  لباس خستگی ها را از تن بکن و در حوضچه ی اکنون شیرجه بزن... با جوانه ها نفس بکش و با خورشید به آدمها بتاب... وسیع باش و سبز چون درختان و دریا.

جهان کتاب بزرگی ست برای کمال انسان...فصل بهار را دوباره بخوان!

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391| ساعت 14:10| توسط زهرا یکه فلاح| |

اعضای کودک و نوجوان دختر مرکز ما همراه با مربی ادبی شان دیروز ۱۷ اسفند دست به کار شدند پازل هایی را با عنوان «پازل کلمات» ساختند. پازلهای کلمات  مجموعه ای ست که با هدف آشنا نمودن اعضا با کلمات مربوط به یک کلمه  و گسترش دایره ی واژگان  اعضا  ایجاد شده است و موضوعاتی چون بیابان . دریا . مسافرت و ... را در بر می گیرد.

 پس از پایان کار اعضا  پازل های خود را در بخش ادبی مرکز  قرار دادند تا همه ی اعضای کودک مرکز از آنها  استفاده کند.

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390| ساعت 8:51| توسط زهرا یکه فلاح| |

 

هوا گرم است و هیچ بادی نمی وزد, خانه ی جدیدمان هم که کولر ندارد. به سوی پنجره می روم  تا به بیرون نگاهی بیاندازم. بچه ها مشغول بازی اند.

یادش بخیر... آنروزها , قبل از جنگ, با دوستانم سعید و حامد و علی , هر روز در محله فوتبال بازی می کردیم ولی حالا به شهر دیگری آمده ایم و من هیچ دوستی ندارم, علاوه بر آم با ایم وضع هم که نمی شود فوتبال بازی کرد. ناگهان صدایی مرا از افکارم بیرون کشید . انگار توپی وارد دروازه ای شده و گل شده  که بچه ها خوشحالی می کنند , در حالی که بچه ها خوشحالی می کنند یکی شان به طرف من می آید و می گوید: سلام...می آیی بازی|؟


::ادامه مطلب::
نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390| ساعت 14:7| توسط زهرا یکه فلاح| |

 

1

عاشورات خطی بلند بود

که  تمام زمین را دو نیم کرد

این سو تو

آن سو یزید

.

.

و من هزار سال است که در جغرافیای این صفهای کوتاه و بلند

دنبال جای خودم می گردم...

 

 

2

ای منتقم خون خدا!

ما «سیصد و سیزده نفر» که نه، اما خیلی خیلی بیشتریم

ایستاده در چارچوب جمعه ها،

بغض گلوهامان چرک کرده

و دستهامان بر نیام شمشیرها خشکیده ست،

...

 

 

آقا بیا

نکند بر سطر قلبهامان دست خط کوفیانه می بینی؟ 

 زهرا یکه فلاح

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390| ساعت 14:22| توسط زهرا یکه فلاح| |

روزی روزگاری  در یک دشت زیبا باغی سبز و زیبا وجود داشت. در این باغ گلهای زیبا و مختلفی زندگی می کردند. گلهایی که هر روز صبح با طلوع خورشید, از خواب بیدار می شدند. گلبرگهایشان را که شب موقع خواب , بسته بودند باز می کردند و به همدیگر سلام می کردند. و بعد به گفتگو با هم می نشستند. اما صبح یک روز گل سنبل به جای اینکه با طلوع خورشید و صدای پرنده ها بیدار شود ,  با صدای جر و بحث و گریه  ای که می آمد, از خواب بیدار شد.

گل سنبل گلبرگهایش را باز کرد و خمیازه کشید و به اطرافش نگاه کرد. کمی آن طرف تر , گل محمدی و گل لاله را دید که داشتند با هم دعوا می کردند. در این چند روز, این چندمین بار بود که گل سنبل می دید که گل لاله و محمدی در حال دعوا و گریه کردن هستند. گل سنبل رو به آنها کرد و گفت: چرا اینقدر با هم دعوا می کنید؟

گل محمدی با شنیدن این سوال شروع به گریه کرد. گل سنبل دوباره پرسید: حالا چرا داری گریه می کنی گل محمدی جان؟

گل محمدی جواب نداد و بلکه بلند تر شروع به گریه کرد. گل لاله اخم کرد و با ناز رویش را به طرف دیگر کرد. آن موقع بود که گل محمدی کمی آرام شد و شروع به حرف زدن با گل سنبل کرد. و گفت: خوش به حال شما...چه اسم های قشنگی دارید...چه بوهای خوبی دارید...اما من چی؟....لاله را نگاه کن...واقعا زیباست...اما من چه؟

گل سنبل تازه فهمید که دعوا لاله و گل محمدی بر سر زیبایی و خوشبویی شان بود. او گفت: نه گل محمدی جان! تو اشتباه می کنی...درسته که ما اسم های قشنگی داریم اما اسم تو هم خیلی زیباست . اسم تو از یک انسان خیلی خوب گرفته شده است که خدا او را خیلی دوست داشته است. او حضرت محمد (ص) پیامبر خدا بود. تازه, تو عطر خوبی هم داری...بوی تو خیلی خوشبو ست...چون همه ی آدمها از عطر  تو خوششان می آید و یک شیشه ی کوچک از عطر تو را در جانمازهایشان می گذارند.

گل محمدی خیلی خوشحال شد و از گل سنبل تشکر کرد و  به خاطر اسم زیبایش و بوی خوب اش خدا را شکر کرد .

                                                                 نویسنده: الهه کریمی               گروه سنی: ج

پایان

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390| ساعت 9:30| توسط زهرا یکه فلاح| |

اعضای کودک و نوجوان مرکز ما  همه قصه های زیبا و شعر های خوبی را که امسال نوشته

بودند, برای شرکت در مسابقه ادبی آفرینش  به مرکز آفرینش های ادبی استان فرستادند. 

از صمیم قلب برای این نویسنده ها و شاعران کوچک آرزوی موفقیت داریم و امیدوارم در همه

ی مسابقه های بزرگ زندگی و مسابقه ی ادبی افرینش پیروز باشند.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390| ساعت 9:23| توسط زهرا یکه فلاح| |

اعضای کودک و نوجوان مرکز شماره ی دو آبیک به بهانه ی شرکت در مسابقه ی ادبی (نامه ای به امام رضا علیه السلام) دست به قلم بردند و حرفهای نگفته و درد و دل هایشان را به اقای رئوف و بخشنده امام رضا علیه السلام گفتند...به این امید که این امام  مهربان درد و دلها و آرزوهایشان  را بشنود و آرزوهای کوچک و بزرگشان را بر آورده کند.

آثار ۱۹ نفر از اعضای این مرکز جهت شرکت در این مسابقه به بخش آفرینش های ادبی استان قزوین  ارسال می گردد.

نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390| ساعت 10:0| توسط زهرا یکه فلاح| |

 

من یک ماهی زیبا هستم. یک ماهی خیلی خیلی زیبا که اسمش قرمزی است. سالهاست که در این حوض آبی من همراه با دوستانم، زندگی می کنم. من دوستانم را خیلی دوست دارم. امروز صبح که صاحبخانه از خانه بیرون رفت، من با صدای بسته شدن در، بیدار شدم و الان دارم برنامه ریزی می کنم که درسهایم را بخوانم. البته بقیه دوستانم خوابند و فقط من بیدارم. واای این دیگر چیست که دارد دور حوض می پلکد؟؟ وای می ترسم! خدایا کمک کن... بروم «خاکستری» را بیدار کنم.. نه نه او الان در خواب شیرین است و حتما دارد خواب های خوبی می بیند... حالا چکار کنم ؟ چه کاری از دستم بر می آید... دلم میخواهد گریه کنم... وای اگر  مرا بخورد... نه نه این اتفاق نمی افتد... بهتر است مثل بقیه خودم را به خواب بزنم. نه نه بهتر است قایم شوم. باید وصیت نامه بنویسم.... صدای در می آید.. صدای قدم های یک آشنا...آخیش صاحبخانه آمد و من از دست این گربه ی بدجنس راحت شدم.

زهرا میرین بیگلو/گروه سنی د

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390| ساعت 13:23| توسط زهرا یکه فلاح| |

 

وقتی در افکار خودم قدم می زنم و به کوچه تنهاییم پا می گذارم چشمهایم به اشک هایی دوخته می شود که انگار از تنهایی و بیکسی برای خود رودخانه ای درست کرده. اما وقتی چشمهایم را به تاریکی می بندم و به روشنایی باز می کنم احساس تنهایی دیگر کنار من نیست. مانند اینکه کسی در کنار من نشسته است و در غم و شادی من شریک است. هرچه فکر می کنم چیزی به فکرم نمی رسد اما می دانم که دیگر تنها نیستم.

مهدی جان! ای آفتاب پنهان دنیا! ای ستاره شب های تنها! ای خورشد روزهای زیبا! ظهور کن تا این همه بی عدالتی و فقر محبت از بین برود و همیشه عشق و محبت باشد که فرمانروای دنیا باشد.

در انتظار آمدنت مانند شمعی آب شدم.. مانند گلی پرپر شدم و مانند دریایی بخار شدم و به یاد تو مانند ابری گریستم.

                                                            سمیرا قوزلویی/گروه سنی ه

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390| ساعت 11:41| توسط زهرا یکه فلاح| |

 

کفشدوزک من

 


کفشدوزک من

چه خوب و نازه


 

به من یاد می ده

حرف های تازه


 

من اونو خیلی دوست دارم

خدا می دونه


 

کفشدوزک من

بازم سر بزن


 

کفشدوزک من

به من میگه


 

کفشتو بیار

کفش نو ببر


 

کفشدوزک من

خیلی قشنگه


 

با خال های سیاهش

با بال های قرمزش


 

دوستش دارم

خدا می دونه


                                                                                 فاطمه شاهی/گروه سنی:ج

 

نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390| ساعت 12:10| توسط زهرا یکه فلاح| |


قالب وبلاگ :